حكيم زجاجى
994
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بهجاى پدر بر جهان شاه شد * ملك طالعش را هواخواه شد « 1 » چهل سال بد سرور آن ديار * كه بد بر سر آن بخشش شهريار اگر چل ، اگر چار ، اگر صد هزار * بمانى ، نمانى بهجاى قرار ببايد شدن ره به پيش اندر است * همان تير مرگت به كيش اندر است نكو « 2 » نامى اندوز ، نى نام بد « 3 » * رسان سوى نيكى سرانجام خود به نيك و به بد بگذرد روزگار * خنك آنكه نيكى كند آشكار اگر نام نيكو بمانى بهجاى * تنآسان خرامى به ديگر سراى چهل سال شه فيروزان بود و بس * نيازرد از دست او هيچكس سرانجام در خاك بنهاد پى « 4 » * ز پا اندرآمد سرافراز كى روان شد به درگاه پروردگار * نكرد او جز از نيكويى هيچ كار چو شد جوهر جان ز نزدش « 5 » جدا * هماندم بر خويش بردش خدا چو بنهاد بر آسمان بر روان * بيامد [ هم ] اندر زمان اردوان پادشاهى اردوان پنجاه و پنج سال روان اردوان آمد از راه دور * روان يافت ز او شمع اقبال نور ز پشت بلاش است شاه دلير * بر او خيره شد كامران اردشير ملك بود در ملك پنجاه و پنج * فراوان كشيد از جهان درد و رنج به دو ختم شد ملك اشكانيان * جگر پر ز خون شد برون از ميان ملوك طوايف همين بودهاند * كه از گردش چرخ فرسودهاند ز ساسانيان خسرو پارسى * نبودند افزون يكى كم ز سى بدند آن سران چارصد سال شاه * بدان گير هفتاد بر سر دو ماه بدين نيز نه روز ديگر شمار * كه بودند آن خسروان شهريار به سر مىرود روز اى دلفروز * شمردست بر همگنان ماه و روز نه كم گردد از وى نه افزون شود * كسى كاندر آيد به بيرون شود
--> ( 1 ) بود ( 2 ) نيكو ( 3 ) برد ( 4 ) كى ( 5 ) زنددش